انگار مدتی است که احساس می کنم
خاکستری تر از دو سال گذشته ام
احساس می کنم که کمی دیر است
دیگر نمی توانم
هر وقت خواستم
در بیست سالگی متولد شوم
انگار فرصت برای حادثه از بین رفته است
فرصت برای حرف زدن زیاد است
اما
اما اگر گریسته باشی.....
انگار این سالها که می گذرد
چندان که لازم است دیوانه نیستم
احساس می کنم
که پس از مرگ
عاقبت
روزی دیوانه میشوم
این روزها خیلی دلم برای گریه تنگ است...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
به شب و پنجره بسپار که برمی گردم
عشق را زنده نگه دار که برمی گردم
دو سه روزی هم اگر چند تحمل سخت است
تکیه کن بر تن دیوار که برمی گردم
بس کن این سرزنش رفتی بد کردی را
دست از این خاطره بردار که برمی گردم
گفته بودی که به شب چشم به راهم بودی
به همان دیده ی بیدار که برمی گردم
پشت در را اگر انداخته ای حرفی نیست
به شب و پنجره بسپار که برمی گردم...
نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه چهارم تیر 1387 ساعت 0:55 موضوع | لينک ثابت
تموم زندگیم بودی مترسک خجالتی
نمی دونستم اون روزا حقیر و بی لیاقتی
اما دیگه نمی خوامت ،دروغگوی نامهربون
با دیدنت تیر میکشه ،سرم تا مغز استخون
برو دیگه صدام نکن ،پرنده قشنگ من
حق نداری که چاره شی برای قلب تنگ من
من دیگه طاقت ندارم بازم ببینمت تورو
مثل مسافر اومدی ،مثل مسافرم برو
منو دیگه میخوای چیکار؟؟؟
میخوای که بازیچم کنی؟؟؟
بازم فریبم بدی و یواشکی ولم کنی؟؟
یا نه میخوای یادم بره چیکارا کردی با دلم؟؟؟
سر به سرم نذار که من ،دیونه نیستم،عاقلم
من که بهت گفته بودم فصل خزونت میرسه
تو جاده هوس کسی به مقصدش نمیرسه
دیگه گذشتم از دلم کجای کاری بی وفا
من دیگه دوستت ندارم،مترسک پرادعا....

نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387 ساعت 14:48 موضوع | لينک ثابت
براي آنانكه دل شكستن را بهتر از دوست داشتن آموخته اند
هر وقت گفتي جدايي بند بند تنم لرزيد
هر وقت گفتي فاصله مردمك چشمانم
منزلگاه تصوير جاده اي مه آلود شد
با مسافري تنها كه كوله بار خود را به دوش مي كشيد
راز هم مي گريخت و
از روي ترحم نگاهي به پشت سرش نمي انداخت
دل هر چه داشت نثار چشمان تو كرد
اما دل تو غريبه را پرستيد
رفتنت دوباره نگاهم را با انتظار همخانه كرد
منتظر شدم
منتظر لحظه ي ديگر در كنار تو ماندن
اما انتظار پوسيد
گفتم حالا كه ميروي لا اقل يك آرزو برايم بگذار
آرزوي تو خالي و پوچ براي دلخوشي ام و تو گفتي
در آرزوي برگشتم بمير
دستانت را بوسيدم و خدا را شكر كردم
از اينكه سرانجام فهميدي بي تو خواهم مرد
تکیه به شونه هام نکن من از خودت خسته ترم...
مـا که بـه هم نمی رسیم , بسه دیگه بـذار بـرم...

نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه دوم اسفند 1386 ساعت 10:38 موضوع | لينک ثابت
کاش می شد در قفس پروانه داشت
تو بارانی ُ من باران پرستم
تو دریایی ُ من امواج تو هستم
اگر روزی بپرسی ؟ باز گویم :
تو من هستی و من نقش تو هستم ....
نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386 ساعت 23:6 موضوع | لينک ثابت
می گن تو شهر عاشقا عــــاقلی پـیدا نـمی شـه
بی جمله دوستت دارم کاغـذی امضـا نـمی شه
می گن تو شهر عاشقا دل دیگه قــانـون نـداره
چــراغ قرمز و پلیـس تـو هـر خیـابـون نـداره
بابـــت عـــاشقی کسی به گزمه ها باج نمی ده
بــاج به ســگ گرسنه همیشه محتــاج نـمی ده
پنهونی آدمـای شـــهر تو خــونه ها نـمی خزن
حـــلوای آزادگـی رو داروقـه هـا نــمی پـزن
عاشقانه ترين نگاهم را روي قايقي از باد نشاندم وپارو زنان
سوي تو فرستادم وقتي به ساحل نگاه تو رسيد تو چشمانت را
بستي و قايقم ، غرق شد...
نوشته شده توسط مهدی در چهارشنبه نهم آبان 1386 ساعت 19:54 موضوع | لينک ثابت
یه پرنده که دلش خیلی شکسته
پر زده به آسمون چشماشو بسته
میگه ای خدا تو تک یار منی
مونسی جان من و ساز منی
من بی کس چه کنم کنج قفس
چه بسازم زندگی بی هم نفس
میگه ای خدا بالهام فدای تو
این یه ریزه دل من به پای تو...
اون پایین آدمها از جنس شبند
می شکونند دلها رو خیلی راحتند
خدایا من و ببر پیش خودت
پیش اون ستاره ها و مهتابت
قول میدم اگه نخوای پر نزنم
حتی ساکت بمونم دم نزنم
قول میدم اگه بهم بگی بمیر
بمیرم بی اونکه حرفی بزنم
خدایا پیش تو من شادم و زنده
هر چقدر که کم باشه برام مهمه
پرنده وقتی آروم چشماشو وا کرد
دید هنوز رو خاک پاهاش روی زمینه
آروم آروم بالهاشو وا کرد و رفت
آره چون چارش همین بوده و بس!
نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه دهم مهر 1386 ساعت 18:49 موضوع | لينک ثابت
دل که مـی شکنه به این راحتی درمون نـمی شه
واســه تشـنه آخـه دلداری که بــارون نــمی شه
دیگه تــرسمون چـیه؟ بعد ســیاهی رنگی نـیست
دیگه اونکه مُرده باز دوباره بی جون نــمی شه
آخـــدا این روزا دل با گــریه هم وا نـــمی شه
آدم ســـاده به این ســـادگی پــیدا نـــمی شه
آب که از ســر بگذره کــمو زیــادش چـی چیه؟
واسه مُرده، دیگه قبر، تنگ وگشادش چـی چیه؟
وقتی که کاغذی نیست،مدادی نیست،کتابی نیست
دیگــه چه فـرقی داره یارو ســوادش چی چــیه؟
آخـــدا این روزا دل با گــریه هم وا نـــمی شه
آدم ســـاده به این ســـادگی پــیدا نـــمی شه
بغض بـرّه ، حـــالی گــرگِ بیابون نــمی شه
واســه گــله بـــزا شغال نگـــهبون نـــمی شه
تنهايي ام را با تو قسمت مي كنم سهم كمي نيست
گسترده تر از عالم تنهايي من عالمي نيست
نوشته شده توسط مهدی در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386 ساعت 15:26 موضوع | لينک ثابت
درباره وبلاگ

آدمک آخر دنیاست بخند" آدمک مرگ همین جاست بخند.دست خطی که ترا عاشق کرد"شوخِِی کاغذی ماست بخند.آدمک خر نشوی گریه کنی"کل دنیا سراب است بخند.آن خدایی که بزرگش خواندی"بخدا مثل تو تنهاست بخند.....
فهرست اصلي
دوستان
پيوندهاي روزانه
نوشته هاي پيشين
طراح قالب
POWERED BY