عشق پروازه بلندیست به من پر بدهید
به من اندیشه ای از مرز فراتر بدهید 
من به دنبال دل گمشده ای میگردم 
یک پریدن به من از بال کبوتر بدهید 
یادتان باشد اگر کار به تقسیم کشید 
باغ جولان مرا بی درو پیکر بدهید 

نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه سی ام مرداد 1385 ساعت 12:46 موضوع | لينک ثابت

روي تخته سنگي نوشته شده بود:اگر جواني عاشق
شد چه کند؟ من هم زير آن
نوشتم: بايد صبر کند براي بار دوم که از آنجا
گذر کردم زير نوشته ي من
کسي نوشته بود: اگر صبر نداشته باشد چه کند؟من
هم با بي حوصلگي نوشتم:
بميرد بهتراست براي بار سوم که از آنجا عبور
مي کردم. انتظار داشتم زير
نوشته من چیزی نوشته باشد.اما زير تخته سنگ
جواني را مرده يافتم .......
نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه سی ام مرداد 1385 ساعت 12:42 موضوع | لينک ثابت
توي ساحل ، روي شنها، قايقي به گِل نِشَسته
يکي با چشمون گريون ، گوشه اي تنها نِشَسته
نگاه پُر اضطرابش به افق ، به بينهايت
ساکته ، اما تو قلبش داره يک دنيا شکايت
تو چشاش حلقه ي اشکه ، توي قلبش غمِ دنيا
منتظر به راهِ ياره ، تا بياد امروز و فردا
باورش نميشه عشق و همه دنياش زير آبه
تنها مونده توي ساحل زندگي براش عذابه
خاطرات لب دريا ، ديگه از يادش نمي ره
همه دنياش زير آّب و ، خودشم به غم اسيره
دست بي رحم زمونه ، عشقشو بُرده به دريا
حالا از خودش مي پرسه ، ميادش آيا و آيا؟
خاطرات لب دريا ديگه از يادش نمي ره
همه دنياش زير آب و از غم دوريش مي ميره
نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385 ساعت 20:5 موضوع | لينک ثابت
عشق
عشق یـعـنی شـادی و ســـرزندگی عشق یــعنی مـنـتـهـای بـنــدگی
عشق یـعنی سـوخـتـن ،افــروخـتن شـیـــوه دریــا دلان آمــوخــتــن
عشق یـعنی سـوزش پـــروانه هـا شورش دل ،خون سرخ لاله ها
عشق یـعنی صـوت بـلبـل در بهـار خــنــده گـُل بــر فــراز شـاخسار
عشق یـعـنی وامـق و عَـذرا شـدن بهــر صــید دُر سوی در یا شدن
عشـق یـعـنی زنــدگــی را سـاختن دل بـه مـعــبــود گــرامــی باختن
عشق یـعـنـی بــیــسـتون را تاختن چهــره زیـبـای شـیـریـن ساختن
عشق یعنی همچو مجنون سوختن راه و رســم عـــاشــقــی آموختن
عشـق یـعـنی یــوسف کنعان شـدن از زلــیــخا های دون پنهان شدن
عشق یـعـنی جــاودانـی و غــرور درس مهــرو عاطفه کردن مرور

نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385 ساعت 18:42 موضوع | لينک ثابت

تو را با ديگري ديدم که گرم گفتگو بودي
با او آهسته ميرفتي سراپا محو او بودي
صدايت کردم و بر من چو بيگانه نگه کردي
شکستي عهد ديرين را گنه کردي گنه کردي
گناهت را نمي بخشم
چه شبها را که من تنها به ياد تو سحر کردم
چه عمري را که من بيهوده به پاي تو هدر کردم
تو عمرم را هدر کردي گنه کردي گنه کردي
گناهت را نمي بخشم
همين بود آن صفايي را که ميگفتي
همين بود آن وفايي را که ميگفتي
تو که خود اين چنين بودي چرا روزم سيه کردي
گنه کردي گنه کردي
گناهت را نمي بخشم
نوشته شده توسط مهدی در شنبه بیست و یکم مرداد 1385 ساعت 17:24 موضوع | لينک ثابت

حيفِ لحظهِ هاي خوبي كه براي تو گذاشتم
حيفِ غصه اي كه خوردم، چون ازت خبر نداشتم
حيفِ اون روزا كه كلي ناز چشماتو كشيدم
حيفِ شوقي كه تو گفتي داري اما من نديدم
حيفِ حرفاي قشنگي كه براي تو نوشتم
حيفِ رويام كه واسه تو از قشنگياش گذشتم
حيفِ شبها كه نشستم با خيالت زير مهتاب
حيفِ وقتي كه تلف شد واسه ديدن تو، تو خواب
حيفِ با وفايي من، حيفِ عشق و اعتمادم
حيفِ اون دسته گلي كه، توي پاييز به تو دادم
حيفِ فرصت هاي نْقرُم، حيفِ عمرم و دقيقه ام
حيفِ هر چي به تو گفتم، راس راسي حيفِ سليقم
حيفِ اشكايي كه ريختم واسه تو دم سپيده
حيفِ احساس طلائيم، حيف
حيفِ شاديم توي روزي كه ميگن تولدت بود
حيفِ عاشقيم كه گفتی اولش كار خودت بود
حيفِ اون همه قسم ها كه به اسم تو نخوردم
حيفِ نازي كه كشيدم چون كه طاقت نياوردم
حيفِ اون كسي كه دائم عاشقم بود توي رويا
حيف كه تو از راه رسيدي اونو دادمش به دريا
حيفِ قلبم كه يه روزي دادمش دستت امانت
حيفِ اعتماد اون روز، حيفِ واژه ي خيانت
حيفِ اون همه دعاهام، واسه ي تو شب يلدا
حيفِ اون چيزي كه گم شد، ديگه ام نميشه پيدا
حيفِ اون شبي كه گفتم پيش تو كُمِه ستاره
ِ اين عشق و عقيده
حيفِ اون حرفا كه گفتی، گفتم اشكالی نداره
نوشته شده توسط مهدی در چهارشنبه هجدهم مرداد 1385 ساعت 10:52 موضوع | لينک ثابت
عشق بيداد من
باختن يعني لحظه عشق
جان سرزمين يعني يعني
زندگي پاک من عشق ليلي و
قمار مجنون
در عشق يعني ... شدن
ساختن عشق
دل يعني
كلبه وامق و
يعني عذرا
عشق شدن
من عشق
فرداي يعني
كودك مسجد
يعني الاقصي
عشق من

كاش مي شد اشك رو تهديد كرد
اي ياران به خدا كه آشنايي نكنيد
از عاشق دل خسته جدايي نكنيد
يا اينكه وفا كنيد تا آخر عمر
يا اينكه از اول آشنايي نكنيد

نوشته شده توسط مهدی در شنبه چهاردهم مرداد 1385 ساعت 20:23 موضوع | لينک ثابت
وقتی هستی, نیستم .............. وقتی نیستی, هستم
وقتی هستم , نیستی .............. وقتی نیستم, هستی
ای همه ی نیست شده ی هستی من
هستی من نیست می شود وقتی تو نیستی
........................

نوشته شده توسط مهدی در شنبه چهاردهم مرداد 1385 ساعت 20:16 موضوع | لينک ثابت
مهربان...

بازم یه شب تاریک دیگه...
با جوی نقره مهتابش که تا بیکران پیداست...یه پنجره که اونطرفش پر ازتلاطم سکوته...
یه دیوار که با یه سایه عجیب که بوی زبری میده... داره بوی دستات میاد دوباره... سیب تو رو شستم جاش امنه تو گنجه گذاشتم...
وای بازم داشت یادم میرفت شمعدونا منتظرند...ولی امشبو شمعی روشن نميکنم به احترام اون برق چشات محفلو غرق ستاره ميکنم ...
من و مهتاب و شبنم و يادت ...الان خدا هم با ماست ...
با اين که ازم دوری ولی باور کن الان کنارمی.... من صدای نفساتو میفهمم باور کن......
من ناله دستهامو به خاطر نداشتنت حس میکنم... پچ پچ نگاهمو واسه رسیدن به نگاهت میشنوم...
ده دقيقه سكوت به احترام این شب قشنگ وای که الان شمعدون اتاقم داره بهت حسودی ميکنه نميدونی چه شبيه...
فقط گرمی نفسات ميتونه تا ابدبه اون روح بدمه ... آره ميدونم ديونه شدم... ...تا حالا به دستات دقت کردی...
میدونی چه دستای افسون گری داری...خوب بهش نگاه کن خطهای کف دستات که جاده های رسیدن به آسودگی وچین ملایمش حس آرامش ...
کشیدگیش نشونه سخاوتت وابریشم جادهاش حس قدرت تو ونیازدر منه و در انتها دستهای جادوییت جای امن زندگی است...
یه چیزی رو میدونی ...شبا که تو خوابی پروانه تو دستات آشیونه میکنه اینو مهتاب به من گفت...
چقدر سرده...
خدا هم مثل من و مهتاب تنهاست...تو اعماق سرد و تاریک خودم قدم میزنم جایی که دیگه انگارهیچی نمیتونه گرمش کنه...
اخه دریچه هاش گم شدن ...آخه کنارم نیستی...چشمام بازه... خیره است ولی به جایی نگاه نمیکنه ...
توی دوتا چشمام دوتا اشک بازی میکنن ...اخه بازم نیستی...
تو نگاه بی نگاهم گناهی شیرین و در وجود بی وجودم شرار ابلیس میرقصه واسه اینکه نیستی ...
دست های چروکیده ی ابهام، ریشخندی نثارم میکنه ...میدونم ......نیستی...وااااااااااااااااااااااااااااااااااای... چه درد سنگینی برای تحمل دلم...
شاید خودتم ندونی از کی اومدی ...راستش خودمم نفهمیدم مثل کسی که همیشه باهات زندگی کرده ...
با تو بوده و نفس میکشیده نمیدونم چه حسی چه انتظار شیرینی منو تا اون روز نگه داشت... تنها، اميدی که تو دست داشتم که مدام میفشردمش؛چه قدر واسش لحظه شماری کردم تا بی بهونه نباشم ...
اون روز یه روز معمولی نبود...تولد تو تولد یه دنیا وتولد اوج گرفتن من تو یه حس غریب که سالها زیر چهره ام خاکش کرده بودم...
مهم نیست که چقدر از اون روز گذشت چقدر دوام داشت این مهمه که در دلم چیزی گذشت که برای همیشه موند...
دیگه وقتشه بهم بگی بیخیال مشتی............

ودرآخر
نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385 ساعت 17:27 موضوع | لينک ثابت
شب بودو و دوباره سکوت ...آخراي شب بود ، شايدم اولاي صبح...نميدونم! ولي همينو مي دونم كه بازم ديدمش. اونم پس از مدتها! بي خبر اومده بود.درست مثل رفتنش كه بي خبر رفته بود.نگاهش كردم ولي اون نگام نكردگفتم سلام! تو كجا اينجا كجا؟را گم كردي يا باز اومدي عذابم بدي؟
گفت:هيچ كدومش!گفت:خیلی خسته ام اومدم باهم بریم سفر!نشستم کنارش نگام کرد انگار میدونست چه طور جادوش میشم...چقدر نگاهش مهربون بود آروم منو بوسید...دستاشو گرفتم با هم رفتیم تو آسمون...چه جاده قشنگی فکر کنم خدا اونو واسش نقاشی کرده بود!!! رفتم پشت یه ابری قایم شدم...گفتم:حالا گوشهاتوخوب تیزکن،میخوام قصه ی غصه ای روبگم که نه ازدلبستگی و نگاه عاشقی شروع شد و نه از التهاب و نیاز روح خسته...آغاز قصه با تمام قصه های عالم فرق داره...از اون نگاه نجیب و همیشه آرومت که زمینو ستایش میکنه...فقط میدونستم که باید گریخت،از هر چی علاقه نام داره .شنیده بودم آغاز هر دلبستگی شیرینه ولی پایان نافرجامش صبوری می خواد . نه به فکر آغازش بودم و نه به فکر پایانش !اما تو نرم نرمک و بی اجازه به دنیای خیال من پا گذاشتی و من از وحشت به انتها رسیدن این رویا همیشه در خاموشی علاقه ام رو فریاد زدم .اما تو چقدر جسوری! ماهرانه جذبم کردی...خندید بهم گفت: شجاع باش...بهم گفت: دلت پاک و سادست مثل گرگ باش تا گرگای ديگه نخورنت...بهم گفت:اينقدر خوب بودنم خوب نيست؟ محو دیدن غرور آسمان شدم ولی روی خاک افتادم...
گفتم:عجیب نیست؟ شروعی که برام از سر علاقه نباشه و پایانی سر شار از... درست بر عکس تمام قصه هایی که شنیدم و خوندم .گاهی به سحر و افسون بودنش شک میکنم !بهم خندید گفت: اینا رو تنهایی فهمیدی...گفتم اصلا فکر کردی اولین عهدی که با من بستی از سر شوق بود یا از سر ایمان؟ تمام خواسته ات از من رودر یک جمله ،کوتاه، خلاصه کردی. میگم افسونگری هی بخند...منم در دلهره و اندیشه ی این تعهد، دستای قدرتمند تو دستان لرزانم رو بروی قلبم گذاشت...من قسم خوردم به قلبم ! ...حالامن کجا تو کجا ! هستی ؟هنوز هم در آسمونی؟ نه ؟ من ميشکنم ميدونم...! منم اهل آسمون بودم!ولی به حرمت نگاهت اين پايين ميمونم...این یادت نره من واسه هر کسی زمین نمیشم...!تو به زمين نگاه کن با تو فاصله ی زیادی دارم.ولی يه چيزو ميدونستی؟ آسمان و زمین مشتاق همند ولی باهم یکی نیستند...آروم نگاهم کردی برق چشماتو دیدم بهم خندیدی تمام بدنم گرم شد ولی دوباره با همون وقارت که فقط به تو میبرازه ازم دور شدی گفتی باید بری؟؟؟؟
حالایه بغض سرد .....یه قطره اشک...یه آسمون ابری......یه قلبی که اگه خدا رو نداشت ! زنده موندنش محال بود...مردن هرگز به تلخیِ فراموشیِ یک نگاه نیست ناباورانه قدم هاشو نظاره مي کردم که آروم آروم ازم دور و دورتر مي شد ..دلم مي خواست فرياد بزنم: نرو .....دلش مي خواست فرياد بزنم : بمون ... ..ولي بغض راه گلومو بسته بود و مجال نمي داد ،با چشمام فرياد کشيدم :بمون ... اما افسوس که هيچ وقت به پشت سرش نگاه نکرد تا فرياد چشمامو بشنوه... من هنوز رد پاي نرفته ام در راه رفتة تو...حالا درخت و جاده به راهت نشستن حالا سکوت و سایه پر از صدای تو... پايان سخن پايان منه و تو انتها نداري......

تمام بدنم تر شده بود سردم بود همه جا تاریک بود باز من بودمو رویاهام و یک شاهد همیشه ساکت شاهدی که همیشه بغضهامو درونش خالی میکردم...بالیشتمو فشار دادم چشمامو آروم بستم...نمیدونم این یه کاووس بود یا یه رویا؟شب از نیمه گذشته حتما تو خواب نازی...و من خسته تر از هميشه بي اونکه کسي منتظرم باشه...اين همون رسم هميشگيه...و تو بدون... انتظار دستت رو دراز مي کنه و اخر هم مي شکندش و من اون دست شکسته تو هستم روی بام دلتنگیم به تماشای فصلی نشستم که به سبزیش می باله ،مثل چشمای پر فروغ تو که به مژگانش میباليه .ولی اونقدر بي آلايشي كه وجود من در كنارتو به لرزشي خفيف دچار مي شه ...تو امشب روتو آسمون سر کن لالایی اش با من...
باز هم آنچه رو كه ميخواستم بگم ونگفتم براستي كه :
((آدمي طرفه موجوديست كه خود را از خود هم پنهان ميكند))
سکوت همان زندگی است و مرگ یعنی فریاد
انسانها در بیداری خواب می بینندو در خوابهایشان زندگی می کنندانسانیت محکوم می شود و شیطان تبرئه سكوت شب من عاشقانه ترين ترنم جاودان بودن
شب من عارفانه ترين تجلي حضور صحنه هاي با خود بودن ..فرداي بي صداي من ،
خسته ام آرام بيااز ميان دلهاي شاد ، من تورا گزيده ام
من در انتظار ظهور باغی از جنس اقاقی ...و رسیدن به خدایی که در این نزدیکیست ...خدایا مرا به بغضی که از تو می شکند بسپار...
نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385 ساعت 11:1 موضوع | لينک ثابت

نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه نهم مرداد 1385 ساعت 13:1 موضوع | لينک ثابت
دوباره دل هوای با تو بودن کرده نگو اين دل دوری عشقتو باور کرده...
دل من خسته از اين دست به دعا ها بردن همه آرزوهام با رفتن تو مردن...
حالا من يه آرزو دارم تو سينه که دوباره چشم من تو رو ببينه ...
واسه پيدا کردنت دل به تن صحرا ميدم آخه تو رنگ چشمات قيمت دنيا رو ديدم...
توی هفتا آسمون تو تک ستاره منی بخدا ناز چشماتو به دنيا نميدم...

آره ...
رسوا شدم"
دوست داشتم نميدونستي نمي خواستم بدوني ، که بازم دوستت دارم... !
سوگند ميخورم هنوز هم و هيچگاه نخواهي دونست كــــــــــــــــــــــــــه
چقدر دوستت دارم
اره...
برای رسوایی بازم دنبال بهونم...
من
که همه زندگی ام
در تو خلاصه می شه
در اين عصر فراموشی
خلاصه ها رو هم
برای خاطرت
از ياد می برم...

برگ از درخت سير ميشه پاييز بهونه است
و چه ساده برگي به روي زمين افتاد ... تو صداي گريه اش را ميشنوي؟ نميشنوي؟؟!!
نوشته شده توسط مهدی در شنبه هفتم مرداد 1385 ساعت 20:16 موضوع | لينک ثابت
تو تماشا كن
كه بهار ديگر
پاورچين پاورچين
از دل تاريكي مي گذر
و تو در خوابي
و پرستوها خوابند
و تو مي انديشي
به بهار ديگر
و به ياري ديگر
نه بهاري
و نه ياري ديگر
حيف
اما من و تو
دور از هم مي پوسيم
غمم از وحشت پوسيدن نيست
غمم از زيستن بي تو دراين لحظه پر دلهره است
ديگر از من تا خاك شدن راهي نيست
از سر اين بام
اين صحرا اين دريا
پر خواهم زد خواهم مرد
غم تو اين غم شيرين را
با خود خواهم برد

نه نميزارم خاموشت کنن تو گرمای وجود منی...
سيب
تو به من خنديدي
و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه
سيب را دزديم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلوده به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق اين پندارم
كه چرا
خانه كوچك ما سيب نداشت
.jpg)
نه نميزارم سيبمو ازم بگيرن
نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه سوم مرداد 1385 ساعت 18:31 موضوع | لينک ثابت
يه آسمون پر از شب...
بايدبرم...بايدشمعدونامو روشن کنم و آسمونو از نزديک ببينم...همه جا پر شده از آسمون، از شب ....عكس آسمـــون و ماه تو کاسهء آب هم قشنگه ...صورتم در آب به رقص در اومده .چقدر رنگم پريده!!
يادت امونمو بريده...توکه قشنگترين حسرتم...تو که اولين بودی برای آخرينم...تو که نشستم تابرای اولين و آخرين بار بيای بگی آخرين شدم برای اولينت...ديگه چی بگم که تویی و کلمه و خداوند ...
از پشت موهاي آشفته ام ماهو ديدم .... کاسه ترك برداشت ازاين همه طاقت و صبوری من ... امشب از جنس فريادم از جنس نيـــاز ...شايدم سهم من امشب از آسمون باز همون ستاره پنهون باشه...
دلم ميخواد فرياد بزنم...چه قدر تو اين کاغذای بی صدا فریاد زدم ولی کسی صدامونشنيد...فریادم آنقدر بی صداست که حرمت سکوت شب رو نمیشکونه...امشب همدوش تاريكي ام ... فرياد به هر چه تاريكي كه منو به اين سختی در آغوش گرفته...
چقدر طولانيه امشب... چیزی رونمیفهمم ...خاطراتمو دوباره مرور ميکنم...لبخندم تمام تنمو گرم ميکنه...چقدر شیرینه ... طعم خوب دوست داشتن مگه نه؟...چشمام تار شده...من مثل طراوت پريده ي يك گلدون خالي ام ... ميرم گل سرخ باغچمو بچينم بزارمش کنار حسرتم تا بهش رنگی بدم...

يه بويی مياد...
دستامو بو ميکنم بوی خونه ؟نه ...بوی خاکه؟نه... صبر کن...بوی موندگیه ...بوی تعفن... ...فهميدم ...بوی تنهاييه...شامه ام رو پر میکنم از تنهایی و در سینه حبسش میکنم تا تنها بمونه... تنهایی روحبس میکنم تا تنها برای من بمونه ...آه ه ه ه ه اي تنهايي از تو چی بگم؟ كه تو مني و من تو!!

راستی امشب اينجا ضيافته!!بايد حياط آب پاشی کنم... امشب خورشيد همدوش سحر تا هم آغوشي نور پــرواز ميکنه گرد تو ميچرخه و در من تموم ميشه ...پشت دیوار خدامرگ از روزنه ایی داره منو نگاه ميکنه...
آره ! من دیگه تنها نیستم . بغض ، حسرت ، امید ، انتظار ، خاطره ،اشک و در آخر مرگ شيرين ...امشب چه جمعيه اینجا ...همه هستند ...بنوازید و بخونید ...بردی از یادم / دادی بر بادم / با یادت شادم ...
باید برقصیم ... همه با هم و در آغوش هم ... چه هم آغوشی زیبایی ... خون در آغوش تن...من در آغوش تنهایی... اشک در آغوش صبر ...عشق در آغوش غم... شب هم آغوش سكوت...امید در آغوش انتظار ...خاطره در آغوش حسرت ...ونگاهم در آغوش مرگ..باید از این سرمستی فریاد شادی بزنم .ولی بغض نميزاره .نفسم تنگ اومده خدایا : چی شده ؟آره!!
«در جمع من و این بغض بی قرار جای تو خاليه»

الهي! راز دل گفتن دشوار است و نگفتن دشوارتر
...الهي! چگونه خاموش باشم كه دل در جوش و خروش است و چگونه سخن گويم كه خرد مدهوش و بيهوش است...
نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه سوم مرداد 1385 ساعت 18:25 موضوع | لينک ثابت

ميدونی از کدوم روز
اسيرت شدم
آره يادم تو را فراموش
ميدونی که اسير شدم
اسير تو تنهاييام
تو دستای سرد تو
توقفس بهونه هام
که همه ازتو شکل گرفته

اينجا خيلی سرده...تاريکه کمکم کن
نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه سوم مرداد 1385 ساعت 10:40 موضوع | لينک ثابت
من اومدم ...
تو هم اومدی
...من بازم اومدم
...اما تو داری ميری
...
واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای دلم
بهونه
...خيالت بدجوری باهام بازی ميکنه... ...نميدونی امشب چقدر دلم بهونتو داره... دارم پشت تن بوته های ياس می مینمت که واسه پروانه خيالم یه آشيونه ی گرمی... امشب نوشته هام غم دارن ...با يه دردی که دیگه شیرین نیست مثل شوکرانه ...دردی که سايه نوازشگر نگاهت اونو تسکين ميده همه جا بوی تو رو میده بوی مهربونیات...بوی اون چشمای وحشيت ...چشمای رنگ شبت که منو مجذوب کرد...
چشمات که گویی دنیای بی انتهاااااااااااااااااست...
آره...
تقصیر دلم نیست نگات زیباست...نگاهی که به آسونی منواز من ربود...بيا پرنده من...چشمای من آسمونت ...اینهمه آسمون که تا زمین چیده شده ..بيا و نشين پر بگير جای اوج گرفتن تو اسمونه تو زمين نيست. ای تنهاترین گمشده ام...چشمام خسته است لحظه هاي بي رحم پي درپي هم مي گذرند برای انتظاري تلخ نه انتظاری شيرين ... انتظارم ديگه رو به پايانه...امان از لحظه ها که صداي نفست رو از من باز پس مي گيرن...يه روز ديگه گذشت ......بدون تو....بدون تو.....بدون تو.....چه عبارت سنگينی .....چه حجم سنگينی .....چه درد سنگينی.هيچ جوابی ندارم برای خودم....فقط از لابه لای پرده ی اشک بهش خيره ميشم.....چی بگم وقتی خودمم باور ندارم .ميگم فراموش کن .....ميگم چه جوری؟وقتی همه جا خاطره ست وقتی صداش ...مهربونیهاش...يادش... خنده ش ...حرفاش ...توی فکرم مدام تکرار ميشن.....اين درست مثل اينه که حافظه م رو خاک کنم.مگه ميشه؟
خدايا معجزه ببارون
...!!!!
در کنـــار تـــــــو بودن وتو رو داشتن دیگه برايم غير باوره... همدم ابري ترين ايامم فراموشم اگه کردي خيالي نيست خدا کنه فراموش نشی...مطمئن باش و برو ضربه ات کاری بودبه دلم... دلی که لحظه ای بی تو بودن روندید...!!!میدونی ...؟
دیشب تو عمق سکوت تنهایهام .....دلم برای خودم سوخت و خاکستر شد برای دلی که هیچ ظلم و جفایی نکرد و هیچ کس را نیازرد اما خود، ظلم و جفا دید و شکست و خرد شد برای دلی که نمی دونست نباید دل ببنده...!!!وقتي كه ازتو مینوشتم ،فهميدم كه عشق يعني مرگي تازه ...و من عاشق شدم و مردم ...سياهي شب رو با لغزش اشكام بر روي گونه ها م حس كردم و حاصل عشقمو دروغي بيش نديدم اما باز موندم ...بازم نوشتمو مینویسم... و تو رو رها نكردم و نمیکنم...
شب و روز به تو فكر كردم و فهميدم كه ديگه وجود ندارم چونكه منو نابود كرده بودي و من اين نابودي رو عشق ميدونستم ... عشقي كه در دل من با دردو رنج جوونه زد ،غنچه داد ، گل داد و هنوز هم برام مقدس و زيباست .من عشقو ستايش ميكنم و ايمان دارم كه هيچ چيز نميتونه بين منو تو جدايي بندازه... تو در حالي كه با من نيستي ولي هر لحظه ، ثانيه به ثانيه با من هستي ------------- تنهايي رو با تو دوست دارم و به ياد تو همسفر لحظه هاي خیس وخسته دلم ميشم ... بي تو لحظه هاي زندگيم پوچ و بي رنگه و بودن بدون يادت ،سردو خاكستريه ...كاش نگاهت رو از من دريغ نكني كه جز تو تكيه گاهي ندارم...بعد از رفتن تو نمي دونم از کجا شروع کنم.کدوم دردمو بگم.بي تو بودنمو چه جوري بيان کنم مي دونم همه اين حرفها همش بيهودست ديگه تو رفتي و دستام بهت نمي رسه
...من یه روزی تو رو تو انزوای خودم زمزمه ميکنم و وقتی که باور کردم رفتنتو...!!! خودمو تو خودم دفن میکنم... وقتی صبح با تو آغاز نمی شه بهتر که آغاز بمیره و پایان بشه
هر چه فرياد زدم نشنيد كسي جز سايه من پس تو كه با من ميميري فريادي بزن

نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه سوم مرداد 1385 ساعت 10:32 موضوع | لينک ثابت
این هم سیرت واقعی جناب بوش پسر .....!!!!!

نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه سوم مرداد 1385 ساعت 9:49 موضوع | لينک ثابت
کاش میشد قلب را تسخیر کرد
قدرت احساس را تشدید کرد
کاش میشد تا به جای این غرور
مـدت دیـدار را تجـدیـد کرد
کاش میشد عاقـلان عاشـق شوند
یا که در ایـن بزم هـمراهم شوند
کاش میشد حس خوب حاکم شود
یا که در گور حس بد ساکت شود
کاش میشد چهراش حجبی نداشت
یا که حتی با دلم ، دوری نداشت
کاش میشد شاپرک حرفی زند
یا که حتی روبرویم پر زند
کاش میشد تا بجنگیم از غضب ما روبرو
تا که باشیم از طرب ما پشت و رو
نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه دوم مرداد 1385 ساعت 19:34 موضوع | لينک ثابت
نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه دوم مرداد 1385 ساعت 17:11 موضوع | لينک ثابت

یواشکی میخوام بیام از توی خواب بدزدمت
واسه یه لحظه هم شده تو اون سبا ببینمت
یواشکی تو چشم تو باز دوباره زل میزنم
واسه دوچشمای ترت از ته دل داد میزنم
میخوام دوباره چشم تو مال خود خودم بشه
تو این شبای بی کسی عشق تو همدمم بشه
یواشکی برات میگم قصه بی وفایی رو
یواشکی برات میگم حدیث آشنایی رو
یواشکی عکس تورو لای کتابم میذارم
همیشه من یاد تورو تو خاطرم جا میذارم
یواشکی تو بارونا پشت سرتو راه میام
میخوام بازم بگم برات تو عشق تو کم نمیآم
یواشکی هرجا باشی میام و پیدات میکنم
آغوش گرمت رو واسه عشق خودم وا میکنم

نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه دوم مرداد 1385 ساعت 17:9 موضوع | لينک ثابت
درباره وبلاگ

آدمک آخر دنیاست بخند" آدمک مرگ همین جاست بخند.دست خطی که ترا عاشق کرد"شوخِِی کاغذی ماست بخند.آدمک خر نشوی گریه کنی"کل دنیا سراب است بخند.آن خدایی که بزرگش خواندی"بخدا مثل تو تنهاست بخند.....
فهرست اصلي
دوستان
پيوندهاي روزانه
نوشته هاي پيشين
POWERED BY