انگار مدتی است که احساس می کنم

خاکستری تر از دو سال گذشته ام

احساس می کنم که کمی دیر است

دیگر نمی توانم

هر وقت خواستم

در بیست سالگی متولد شوم

انگار فرصت برای حادثه از بین رفته است

فرصت برای حرف زدن زیاد است

اما

اما اگر گریسته باشی.....

انگار این سالها که می گذرد

چندان که لازم است دیوانه نیستم

احساس می کنم

که پس از مرگ

عاقبت

روزی دیوانه میشوم

این روزها خیلی دلم برای گریه تنگ است...

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

به شب و پنجره بسپار که برمی گردم

عشق را زنده نگه دار که برمی گردم

دو سه روزی هم اگر چند تحمل سخت است

تکیه کن بر تن دیوار که برمی گردم

بس کن این سرزنش رفتی بد کردی را

دست از این خاطره بردار که برمی گردم

گفته بودی که به شب چشم به راهم بودی

به همان دیده ی بیدار که برمی گردم

پشت در را اگر انداخته ای حرفی نیست

به شب و پنجره بسپار که برمی گردم...

 


 

نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه چهارم تیر 1387 ساعت 0:55 موضوع | لينک ثابت